فريادرسی

 

یا محیط

روزی شخصی سراسیمه وارد کاخ سلیمان شد و ازسلیمان خواست تا

او را به نقطه دوری بفرستد سلیمان از او پرسید مگر چه شده او گفت:

در کاخ توعزرائیل را دیدم که نگاهی خشمگین به من کرد ومن بسیار

ترسیدم و اکنون از تو میخواهم تا مرا یاری کنی .

سلیمان به باد که تحت فرمانش بود امر کرد تا او را به هندوستان که

فرسنگها دور از آنجا بود ببرد.

فردای آن روزعزرائیل به دیدار سلیمان آمد ، سلیمان به او گفت: چرابه

آن مرد با خشم نگاه کردی .

عزرائیل گفت من با خشم به اونگاه نکردم بلکه با تعجب به او نگریستم

زیرا خداوند به من امر کرد تا امروز جان او را در هندوستان بگیرم

 وقتی اورا در کاخ تو دیدم بسیار تعجب کردم و با خود اندیشیدم که او

 اگر صد بال داشته باشد نمی تواند یک روزه به هندوستان رود ...

ای خدایی که به همه چیز احاطه داری  از درگاه تو به جز به خود تو

به کجا می توان پناه برد ؟ 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - شيدا