فريادرسی

 

یا غنی

زن و شوهر فقیری بودند که در دهکده ای زندگی میکردند در نزدیکی آنها پادشاهی حکومت

میکرد که بسیار بخشنده بود یک روز زن به همسرش گفت : به نزد پادشاه برو واز اوتقاضای

کمک کن میگویند او بسیار بخشنده است مرد قبول کرد اما نمیدانست برای پادشاه چه هدیه ای 

ببرد دردهکده آنها هیچ چیز با ارزشی وجود نداشت بجزآب باران زیرا آنها آب شیرین

نداشتندد مرد تصمیم گرفت یک کوزه از آب شیرین برای پادشاه ببرد و مطمئن بود که پادشاه

بسیارخوشحال خواهد شد و براه افتاد وقتی به قصر رسید پادشاه کوزه آب را گرفت و از مرد

تشکر کردوآن را پر از سکه های طلا نمود و به سربازانش گفت: او را از راهی ببرند تا رود

دجله را نبیند زیرا رود دجله  از وسط قصر عبور میکرد وپر از آب شیرین بود .

وقی مرد به خانه باز گشت  به همسرش گفت : پادشاه آنقدر از دیدن  آب شیرین خوشحال شد 

 که کوزه مرا  پر از زر کرد .

 بعد از مدتی آن مرد طمعکار تصمیم گرفت دوباره  به دیدن پادشاه برود ، کوزه اش را پر

از آب شیرین کرد و به راه افتاد البته پادشاه کریم تر از آن بود که مرد را دست خالی

برگرداند باز هم کوزه او را پر از زر کرد ولی این بار به سربازانش گفت : که او را از

راه دجله ببرند. . .

الهی ماهم فکر میکنیم عبادتهایمان برای تو بسیار با ارزش است غافل از اینکه حکایت ما

نیز حکایت همان کوزه و دجله است .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥ - شيدا