فريادرسی

 

به نام پادشاه جهان

ميخوام يه قصه برات بگم که خيلی شبيه زندگی خودمونه......

روزگاری غلامی درخدمت پا دشاهی بود البته اون کاراشو خوب انجام نمی داد به قول معروف ازسروته کار ميزد پادشاه دستور داد تا از جيره ومواجبش کم کنن.

غلام وقتی ديد جيره اش کم شده شروع کرد به گله و شکايت پيش این و اون اما شکايتاش به جايی نرسيد بر عکس مواجبش کمتر از قبل شد اين بود که تصميم گرفت

نامه ای برای پادشاه بنويسه وهمه چی رو بهش بگه تا او بدونه که زير دستاش چقدر به اون بد کردن..............       بقيشو دفعه بعد که اومدی برات ميگم        

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥ - شيدا