فريادرسی

 

به نام پادشاه جهان

غلام نامه ای مفصل برای پادشاه نوشت وتوی اون از همه اطرا فيانش که فکر می کرد به اون بد کردن بخصوص خزانه دار که جيرشو کم کرده بود گله وشکايت کرد......          

ولی هر چی منتظر شد جوابی از طرف پادشاه نيومد .اون خيلی ناراحت شد و فکر کرد حتمآ پادشاه اونو فراموش کرده که جوابشو نداده دوباره نامه نوشت واين دفع از خود پادشاه هم گله داشت که اونو فراموش کرده بود و جوابشو نميده اما باز هم بی جواب .......دوباره و دوباره ودوباره وباز هم..........

او تصميم گرفت که از اونجا بره چون فکر ميکرد که پادشاه اونو دوست نداره وفراموشش کرده پس کوله بارشو بست وبراه افتاد........... 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥ - شيدا