فريادرسی

 

به نام پادشاه جهان

غلام ازاونجا رفت در راه سختيهای زيادی کشيد تنها وبيکس  شده بود و پشيمان .با

خودش فکر کرده بود همه ناراحتيهاش بخاطر نا فرمانی خودش بود تصميم گرفت برگرده و

از پادشاه  عذر خواهی کنه اصلآ مهم نبود چه اتفاقی ميافته اون فقط ميخواست

برگرده..........

وقتی وارد قصر  شد پادشاه رو ديد که با آغوش باز منتظرش بود....

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ - شيدا