یا علیم

کلاس درس روز اول

شاگردان پشت میزهای خود نشسته بودند آموزگار، امروز دستور زبان داریم ودرس راشروع

میکند طبق معمول بعد از توضیحاتش از شاگردان درس را میپرسد تا اینکه نوبت به یکی دیگر

 از شاگردان میرسد آموزگار به شاگرد میگوید فعل ندانستن را صرف کن

شاگرد: من نمیدانم ، تو نمیدانی ، ... شاگرد به این قسمت که میرسد مکثی میکند انگار

نمیتواند ادامه دهد او ...او...او... نه هر کاری کرد نتوانست بقیه اش را بگوید آموزگار فکر

 کرد مشکلی در یاد گیری درس برای شاگرد پیش آمده پس گفت ادامه بده ، نکند به درس

گوش نمیدادی شاگرد گفت :این خیلی مشکل است،چه چیزی مشکل است این که هیچ کس نداند

اگر من وشما نمیدانیم چطور میتوانیم بگوییم که او میداند یا نه؟ مگر میشود هیچ کس نداند

کسی هست که بداند حتی اگر یکی باشد آموزگار سری تکان داد و گفت : برو بشین نمیخواهد

برای من فیلسوف شوی درست را جواب بده شاگرد در حال رفتن با خود میگفت کاش از من

خواسته بود فعل دیگری را برایش صرف کنم مثل توانستن 

فردای آن روز شاگردان نوشته ای بر روی تخته دیدند من نمیدانم تو نمیدانی اما یکی میداند پس

به کمک او ما میدانیم شما میدانید وهمه خواهیم  دانست

ودر سطر پایین درشتر نوشته شده بود

یکی هست که میداند ومن او ر ا خواهم یافت

یکی از صندلیهای کلاس تا آخر سال خالی بود.

                                                                            نشریه علوم باطنی

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاجی

سلام//با اينکه يهدفعه ای شد اومدن من تو بلاک شما ولی مطلب شما من رو مجذوب خودش کرد /با اينکه از منبع استخراج شده ولی به حسن انتخاب مطلبت تبريک ميگم //مطالبی که در باب ادراکيات روحي عملی(مديريت آموزش) باشند چون از دل برآيند لاجرم بر دل نشينند//ولی صد حيف که در باب تعلم و تربيت از اين ژيشتر نرفته ايم//از باب مطالب زيبات ممنون

فرزاد

سلام دوست عزيز . من آپ هستم و منتظر حضور گرمت هستم. خوشحال ميشم بيای پيشم....

يکا

سلام سلام اين حکايت رو خيلی دوست دارم خيلی اون که ميداند را می خواهم

داش حميد

يا علی مشتی نمی دانم نمی دانی می داند و می تواند يا حق

مصطفی

سلام دوست گرامی. در حقیقت با این داستان نیز بار دیگر به یاد او افتادم ای کاش می توانستم همیشه و در همه حال به یادش باشم این کار برایم خوشبختی و تمام چیز های خوب را به ارمغان می آورد.

نسیم سبز

شيدایش باشيد،‌شاید شوری شود شبانه،‌ شریانی شود جاودانه،‌ شولایی شود عاشقانه... (چه قدر شین استفاده کردم) از او می گویم،‌ همو که می داند و ما گاهی می اندیشیم که آیا واقعاً‌ می داند؟ و باز به خود گوش زد می کنیم که آری می بیند و می داند و او هست... دانای کل جهان از آشنایی با وبلاگتون خیلی خوشحال شدم. چه زیبا هر یک از صفات ایزد یکتا را بر شمردید و دل بی تاب ما را بی قرار تر کردید... خوشحال میشم به من هم سر بزنید

درويش

حق پشت و پناهت که ما رو به ياد او می اندازي اپ کردم سر بزنيد کلبه حقير اين فقير رو صفا می بخشيد. حق همراهت

آتش روح

سلام به دوست خوبم... و آنگاه روح بروز شد....منتظر نظرات سازنده ات در باره پست جدید هستم به امید دیدارت...

ملیح

خوشحالم که دوباره آمدی