به نام پادشاه جهان

ميخوام يه قصه برات بگم که خيلی شبيه زندگی خودمونه......

روزگاری غلامی درخدمت پا دشاهی بود البته اون کاراشو خوب انجام نمی داد به قول معروف ازسروته کار ميزد پادشاه دستور داد تا از جيره ومواجبش کم کنن.

غلام وقتی ديد جيره اش کم شده شروع کرد به گله و شکايت پيش این و اون اما شکايتاش به جايی نرسيد بر عکس مواجبش کمتر از قبل شد اين بود که تصميم گرفت

نامه ای برای پادشاه بنويسه وهمه چی رو بهش بگه تا او بدونه که زير دستاش چقدر به اون بد کردن..............       بقيشو دفعه بعد که اومدی برات ميگم        

/ 5 نظر / 6 بازدید

سلام. مرسی که بهم سر زدی... وبلاگت خيلی خوبه.... اميدوارم بازم ببينمت...

ياسی

عزيزم قصه ات و که کامل کردی نظرم رو به طور کامل می گم داستان شما خيلی جالب و من ...

مريم

ای کاش ميفهميد.........

فریادگر

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جان جهان نما می باش به من سر بزن.اگه اومدی کامنت بذار.