وَ اِذا سَالَکَ عِبادی عَنی فَانی قَََََََریبُ 

هر گاه بندگانم در مورد من از تو پرسیدند ؟ پس بگو من نزدیکم ...

او نزدیک است نزدیکتر از خود من به من

او از رگ گردن به من نزدیکتر است

او بین من وقلبم حائل است

او خیلی نزدیک است ! پس چرا گاهی حضورش را فراموش میکنم ....

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدي

هر وقت خود واقعيم رو فراموش می کنم، خدام رو هم از ياد می برم ! پيشاپيش عيد فطر رو هم تبريک می گم. منم بروزم.

بچه هیئتی (میکده)

فذکر ان الذکر تنفع للمومنین سلام عید سعید فطر مبارک مهمونمون رفت.. رحمت رفت.. ولی خدا هست... هنوز شبهای جمعه هست.. تو دعا کن و ضمانت اجابتش با خودش یا علی مدد

همسفر اله

اگه توانستی از پاسخ نزديکترين ها برايمان بگو

فرزاد

سلام من دوباره برگشتم . خوشحال ميشم بيای پيشم. قربانت: فرزاد

مصطفی

سلام. پس آپ جدید چی شد منتظرم؟

فرزاد

سلام چطوری؟ چرا هنوز آپ نکردی؟ راستی من لينک شما رو توی وبلاگم قرار دادم. خوشحال ميشم شما هم اين کارو بکني. قربان شما:فرزاد

رضا

سلام و درود بر شما دوست عزيز و گرامي باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي آموزنده تحت عنوان ...چشم دل بگشا تا محرم اسرار شوي.....بروز شده است ..خوشحال ميشوم تشريف بياوريد ...پس منتظر حضور گرم و قدوم سبز شما هستم .. .آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما را در تمامي مراحل زندگي دارم در پناه حق ........................................ نشود فاش کسی آنچه میان من و توست بـا اشــارت نظــر نامــه رســان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخــم گــو بــه نگاهی که میان من و توست

!!~~عشق به خدا شاهراهی به کمال~~!!

ای غم از من نخواه تا برایت سرودی سبز بخوانم ... سبزه ها را تو خود در شب باران خشکاندی ... یادت نیست ؟ تو که ریشه در خون دوانده ای و بوسه بر گذر گاه اشک میزنی ... تو که میراث ازلی عشقی .. توکه برایم آغاز نوشته هایی ... نیم خیز های پروازم یادت نیست ؟ چشمهای دل را تا شماره آخر بازی کودکانه تو بستم .. توگفتی جرقه شوق می شود بر لبان سپیده امید .. یادت نیست ؟ یادت نیست که روز مهربان مرا آن روزی که هنوز تازه بود ... دود سنگین شبانه ات گرفت ؟ ... من کودکانه به دنبالش ندویدم چون زود تر از آمدنت شناختمت... ای غم چه بگویم که از آن روز هنوزهم هوا آلوده است ... تو گفتی برایم کوه استوار صبر می آوری .. . پس این کوه سنگین چرا می گوید بغض است ..چرا ؟ مگر این باغ گل از جنس تمنا برای چه بود ؟ توگفتی باغبانی زبر دستی ... پس چرا بذر های گندم عشق , خار هزار رنگ و جانسوز تردید شده اند ؟ چرا ؟ ....هر چه من در آغوش تلخ نگاهت خندیدم تو بازهم بر خنده من تاختی و تاختی ... ای غم اگر آن عهد آسمانی نبود قسم بر همان عهد ازل بر نگاهت می تاختم .